من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد،
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است..
...
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
..
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که،
ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا،
همین فردا..

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترا از دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم،
شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد..

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت،
برایت شعر خواهم خواند،
برایم شعر خواهی خواند..
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید،
وگر بختم کند یاری،
در آغوش تو..

ای افسوس!
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است،
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است..

فریدون مشیری