قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

 

صفحه نخست

 

ایمیل ما

 

آرشیو مطالب

 

طراح قالب

   
 
 
 

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



 
  آمار بازدید
 
 

نويسندگان :
» هادی حسن نژاد
آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:

 


 
نویسنده: هادی حسن نژاد - پنجشنبه ۱۳۸۸/٤/۱۱

    

باید فکرشو می کردی!

 

       باید فکرشو می کردی!

                که وقتی به نبودنت عادت کنم

                               برگشتنت مشکل می شه!

                                                      باید فکرشو می کردی!




نویسنده: هادی حسن نژاد - دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۸

یکی می‌گه از این طرف برو، یکی می‌گه از اون طرف. عقل می‌گه؛ گوش نکن، اگه مطمئن هستی که انتخابت درسته، نترس، راست شکمتو بگیر برو جلو! علامت‌ها رو هم اگه پس و پیش نوشتی لابد برای خودت دلیلی داری. لازم نیس که همه‌چی رو توضیح بدی!سوال

یکی می‌گه تند برو، یکی می‌گه یواش. اما عقل می‌گه؛ کاری نداشته باش که دیگرون تند می‌رن یا یواش: رهرو آنست که آهسته و پیوسته رود.سوال

یکی می‌گه مطلب هرچی کوتاه‌تر باشه بهتره، یکی دیگه می‌گه اگه منظور قیچی کردن مطلب برای جلب مشتریه، که نقض غرضه، از طرفی خودسانسوری کمک به افزایش آب به آسیاب…، عقل می‌گه؛ حرفتو بزن کوتاه و بلندش مهم نیس: تو بدم، بمیر و بدم!سوال

یکی توصیه می‌کنه نوشته‌‌هات بهتره یکدست باشه، جد و طنز رو قاتی نکن، شعر هم ننویس بخصوص این روزا! عقل می‌گه؛ حرف حساب رو باید زد، به هر زبونی می‌خواد باشه، دلت تنگ شده؟ خب، حرفتو بزن تا واشه!: هیج ترتیبی و آدابی مجو، هرچه می‌خواهد دل تنگت بگو.سوال

یکی پیشنهاد می‌‌کنه آهسته و با دلیل و منطق حرف بزن، اون یکی می‌گه بلند! عقل می‌گه؛ اگه طرف اهل منطق و حرف حساب بود، آهسته، ولی وقتی می‌بینی طرف اهل حرف حساب نیس داد بکش و همه رو خبر کن هرچند اثر آنی نداشته باشه، تازه بعضی وقتا فریاد هم کمه!: گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله‌ی من، آنچه البته به جائی نرسد فریاد است.سوال

این می‌گه این‌جا بشین، اون می‌گه اون‌جا. عقل می‌گه: جائی بنشین که بر نخیزانندت.(چی گفتم...خودمم نفهمیدم)سوال

این یکی دستور می‌ده، کم بخور، اون یکی فرمایش می‌ده زیاد! عقل می‌گه: کم بخور همیشه بخور!…

یکی می‌گه برای وبلاگت از زمینه‌ی تیره استفاده کن، اون یکی می‌گه روشن، عقل می‌گه؛ فرقی نداره، رنگ باید با متن همخونی داشته باشه، سفید و سیاه و سبزش مهم نیس، اون که چند رنگه غم و غصه‌س، آدم باید یه رنگ رو انتخاب کنه، رنگی که علامت رویش و پویش باشه ؛ که غم رو از دل بیرون کنه، مثلاً سبز!(طرفدار موسویم ولی این به اون ربطی نداره ها) و از پشت شیشه‌ی بدبینی و غم که هفت رنگه به قضایا نگاه نکنه: گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ، هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ.(حالا شما چی میگین؟زمینش چه رنگی باشه بهتره؟)

خلاصه آدم توش می‌مونه که حرف کی رو گوش کنه. عقل می‌گه: تو هم آدمی، حالا اگه حق حیاط نداری حق حیات که داری! خودت تصمیم بگیر، خودت انتخاب کن، پای حرفت هم بایست. همین.

من هر چی فکر میکنم نمی فهمم.بابا چرا باید همه یه دستوری بدن؟مگه ما عقل نداریم؟نه من کاری رو میکنم که خودم میخوام.آره اینجوری بهتره.

خودمممممممم تصمیم میگیرم. اه!

 




نویسنده: هادی حسن نژاد - دوشنبه ۱۳۸۸/٤/۸

              

اکنون که دیگر از من دوری

تنها از تو یک چیز می خواهم ،

اینکه با صدای دل نشینت آرامم کنی

و شعرهای عاشقانه ات را به گوش دلم بسپاری

لااقل بگذار اینگونه آرام شوم !

احساس کنم که در کنارمی و تو را در آغوش خویش بفشارم

و دیگر دلتنگ بی تو بودن نباشم !

قلب و جانم فدای آن احساس پاکت

که هر چه می گویی برایم مقدس است

آری بیا و با کلام عاشقانه ات آرامم کن ،

تا باور کنم که هنوز با عشق من همراهی

و حرفهای دلم را آرام آرام زیر لب زمزمه می کنی !




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

  

مثل ساحل آرام باش تا دیگران مثل دریا بی قرارت باشند.قلب




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

آخرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!

اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.

اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!

ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!

به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!

ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!

من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!

اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟

از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!

من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!

اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟

فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!

من: بگو

فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!

من: چه کاری؟

فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.

من: خوب!

فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.

من: خوب من چیکار کنم؟

فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟

فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!

صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.

چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!تا اینکه دیگر فرانسیس وجود نداشت!




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

        

نابینا به ماه گفت: دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چه طوری؟ تو که نمی بینی .
ــ نابینا گفت: چون نمی بینمت دوستت دارم .
ــ ماه گفت: چرا؟
ــ نابینا گفت: اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم ولی حالا که نمی بینمت عاشق خودت هستم.




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

               

زن دست دختر نوجوانش را در دست گرفته و به پیرزن گدایی خیره شده است که در انتهای بازار دست خویش را به سوی این و آن دراز می کند .
مادر به کودکش می گوید 30 سال پیش آن زن همسر و کودکش را رها نمود و امروز ...
کودک به مادر می گوید بگذار سکه ایی به او بدهم . مادر می گوید سکه اندک تو دردی از او را دوا نمی کند .
کیسه ایی به کودکش می دهد و می گوید این ها را هم به او بده .
کودکش به سوی پیرزن می دود و زن جوان با اشک بخشش نوه به مادر بزرگش را می نگرد !
به سخن ارد بزرگ : کسی که همسر و کودک خویش را رها می کند ، در پی خفت ابدیست .
اگر آن پیر زن در جوانی کودک و همسر خویش را رها نمی ساخت اکنون لذت در آغوش کشیدن و هم صحبتی با نوه خویش را از دست نمی داد ...




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

                       

زندگی مثل پیانو می مونه که دکمه های سفید شادی ها و دکمه های سیاه غم هاش هستند.ولی وقتی میتونی یه آهنگ زیبا بسازی که دکمه های سفید و سیاه رو با هم بزنی.قلب




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

کودکی با پای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد زنی در حال عبور او را دید، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش
کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.
کودک گفت: می دانستم با او نسبتی داری




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

چند روز به کریسمس مانده بود که به یک مغازه رفتم تا برای نوه ی کوچکم عروسک بخرم. همان جا بود که پسرکی را دیدم که یک عروسک در بغل گرفت و به خانمی که همراهش بود گفت: "عمه جان..." اما زن با بی حوصلگی جواب داد: "جیمی، من که گفتم پولمان نمی رسد!" زن این را گفت و سپس به قسمت دیگر فروشگاه رفت. به ارامی از پسرک پرسیدم: "عروسک را برای کی می خواهی بخری؟" با بغض گفت: "برای خواهرم، ولی می خوام بدم به مادرم تا او این کادو را برای خواهرم ببرد." پرسیدم: "مگر خواهرت کجاست؟" پسرک جواب داد خواهرم رفته پیش خدا، پدرم میگه مامان هم قراره بزودی بره پیش خدا"پسر ادامه داد: "من به پدرم گفتم که از مامان بخواهد که تا برگشتنم از فروشگاه منتظر بماند. "بعد خودش را به من نشان داد و گفت: "این عکسم را هم به مامان می دهم تا آنجا فراموشم نکند، من مامان را خیلی دوست دارم ولی پدرم می گوید که خواهرم آنجا تنهاست و غصه می خورد." پسر سرش را پایین انداخت و دوباره موهای عروسک را نوازش کرد. طوری که پسر متوجه نشود، دست به جیبم بردم و یک مشت اسکناس بیرون آوردم. از او پرسیدم: "می خواهی یک بار دیگر پولهایت را بشماریم، شاید کافی باشد!" او با بی میلی پولهایش را به من داد و گفت: "فکر نمی کنم چند بار عمه آنها را شمرد ولی هنوز خیلی کم است "من شروع به شمردن پولهایش کردم. بعد به او گفتم: "این پولها که خیلی زیاد است،حتما می توانی عروسک را بخری!" پسر با شادی گفت: "آه خدایا متشکرم که دعای مرا شنیدی!" بعد رو به من کرد وگفت: "من دلم می خواهد که برای مادرم هم یک گل رز سفید بخرم، چون مامان گل رز خیلی دوست دارد، آیا با این پول که خدا برایم فرستاده می توانم گل هم بخرم؟"اشک از چشمانم سرازیر شد، بدون اینکه به او نگاه کنم، گفتم:" بله عزیزم، می توانی هر چقدر که دوست داری برای مادرت گل بخری." چند دقیقه بعد عمه اش بر گشت و من زود از پسر دور شدم و در شلوغی جمعیت خودم را پنهان کردم. فکر آن پسر حتی یک لحظه هم از ذهنم دور نمی شد؛ ناگهان یاد خبری افتادم که هفته ی پیش در روزنامه خوانده بودم: "کامیونی با یک مادر و دختر تصادف کرد" دختردر جا کشته شده و حال مادر او هم بسیار وخیم است." فردای آن روز به بیمارستان رفتم تا خبری به دست آورم. پرستار بخش خبر نا گواری به من داد: "زن جوان دیشب از دنیا رفت." اصلانمی دانستم آیا این حادثه به پسر مربوط می شود یا نه، حس عجیبی داشتم. بی هیچ دلیلی به کلیسا رفتم. در مجلس ترحیم کلیسا، تابوتی گذاشته بودند که رویش یک عروسک، یک شاخه گل رز سفید و یک عکس بود.




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

رهایم ساختی!

هر بار مرا کشیدی

و هر بار بیشتر رهایم کردی

در میان هجوم بادهای سهمگین

فریادهایم شنیده ات نیامد،

همانگونه که

ترک هایم دیده ات.

و به ناگاه

- خسته از این بازی-

با فرفره ای که در جیب داشتی،

بی خیال رفتی....

و من

محبوس در لابه لای شاخه های درختی پیر

هربام تا شام

رد سنگهای این کودکان بازیگوش را

بر تنم به نظاره می نشینم!




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

زن خیلی دیرش شده بود هیچ چاره ای جز اینکه این مسافت کوتاه و با ماشین بره نداشت

بالاخره دم پارک ایستاد و به ماشین های رهگذر که از تو خیابان رد می شدند،مسیرش رو می گفت وکسی سوارش نمی کرد.بالاخره یه ماشین پیکان قدیمی بوق زد و نگه داشت .

-آبجی راهی که تا میدون نیست

-دیرم شده خیلی

-ترافیک لعنتی دست از سر تهران بر نمی داره

تمام جاهای کیفش و گشت فقط ۱۰۰ تومان پول داشت .

-آقا ببخشید چقدر میشه؟

-۱۵۰ تومان آبجی

زن دوباره همه جای کیفش وگشت و دوباره و دوباره. اما چیزی پیدا نمی کرد .

-۱۰۰ تومان بیشتر خرد ندارم

-عیب نداره پول خرد زیاد دارم ، می دونید پسرم دیشب قلکش وشکسته و ما هم همه اش وریختیم تو داشتبرد ، حالا حالا ها از ان پول خرد راحتم


این جمله انگار قلب زن و شکوند

زن تو دلش گفت:حالا نمی شد بچه ات امشب قلکش و می شکست؟

زن دیگه هیچ چاره ای نداشت دست کردتو گوشه کیفش و یک ۵۰ تومانی تا نخورده را برداشت

روش نوشته بود « عیدی پدر سال ۱۳۶۸»

اون آخرین عیدی بود که از پدر گرفته بود و از خرداد همون سال دیگه پدر نداشت.

این آخرین باری بود که به اون نگاه می کرد چون دیگه رسیده بود به میدون

۱۵۰ تومان و داد وسریع پیاده شد

-به آبجی ۱۵۰تومان که دیگه خرده.

دیگه از این خرد تر هم مگه پیدا میشه، کاش همه مثل شما پول خرد نداشته باشن

زن سریع شروع به حرکت کرد وارد پیاده رو شد و هراسان به سمت کوچه رفت .

دیگه کاملا در حال دویدن بود.

رسید به خونه کلید و انداخت تو در هول شده بود دیگه اونقدر قلبش تند می زد که اگر کسی از کنارش رد می شد می تونست صدای قلبش و بشنوه .نیمه های در چادرش و از سر انداخت .صدای ضعیف یه ناله می اومد .دوید و مادر و از روی تخت بلند کرد .
همسایه راست گفته بود مادرش از روی تخت افتاده بود و برادرش خونه نبود.




نویسنده: هادی حسن نژاد - یکشنبه ۱۳۸۸/٤/٧

        

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

 




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

 

         

قلبآخر یه روز دق میکنم فقط به خاطر تو

                                                دنیارو عاشق میکنم فقط به خاطر تو

شب به بیابون میزنم فقط به خاطر تو

                                                رودست مجنون میزنم فقط به خاطرتو

عشقتو پنهون میکنی فقط به خاطرمن

                                                من دلمو خون میکنم فقط به خاطر توقلب




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

بر روی شمشیر فرهاد دوم ( پادشاه ایران از دودمان اشکانیان ) این جمله از بانو ورتا بود : تنها برای نگهبانی از ایران و مردم سرزمین بجنگ . یکی از مغ های پیر زرتشتی به پادشاه ایران گفت چرا این سخن بر روی شمشیر است ؟ پند بزرگان باید در اندیشه و دل ما باشد نه بر دست ساخته های ما  . فرهاد دوم نگاهی به شمشیر نمود و گفت این جمله را هر بار می بینم به من می گوید راه درست چه و کجاست و بدین گونه در بیداد زمانه گم نمی شوم .  در این باره ارد بزرگ اندیشمند برجسته ایرانی می گوید : یادآوری آرمانها ، از  بیراهه روی بازمان می دارد .

آن مغ خود از یاد برده بود که چرا آتش در آتشکده  همیشه روشن است . آیا جز برای یادآوری اندیشه های آنان است ؟! .

                         

دوستت داریم ایران!




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

                                 

فرگون زیباترین زن زمانه خویش بود و همسر ملک شاه . در مجلسی زنانه ، زنی از خاندان نزدیک همسرش گفت فرگون خانم ! شنیده ایم هیچ خدمتکار ایرانی به کاخ خویش راه نمی دهی ؟ 

بانوی اول ایران پاسخ داد : ایرانی خدمتکار نمی شناسم ! 

آن زن سماجت کرد و گفت : چطور ؟ اعتماد نمی کنید ؟ ! 

فرگون زیبا گفت : من نیازی به کمک دیگران ندارم هم نژادانم را هم برتر از آن می دانم که آنها را به خدمت بگیرم . زنان رومی و چینی و یونانی را هم که می بینید پیشکش سرزمین های دیگرند به پادشاه ایران و من تنها مواظب آنانم تا آسیب بیشتری به آنها نرسد . 

زن دیگری می پرسد : مگر پیشتر چه آسیبی دیده اند ؟  

فرگون زیبا می گوید دوری ! دوری از شهر و دیار شان ! این بزرگترین آسیب است .  

آن زن دست به گیسوی فرگون می کشد و می گوید حالا می فهمم برای چه همه تو را دوست دارند . به گفته دانای ایرانی (( ارد بزرگ )) : نامداران ماندگار آنانی اند که سرشتی نیکو و دلی سرشار از مهر دارند .    




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

شبی بازرگانان شیراز میهمان یعقوب لیث صفار پادشاه ایران بودند . بازرگانی با نیش خند گفت مردم بدنبال بیچارگی هستند آن ها نام شما را هر روز هزار بار بر زبان می آورند چون می پندارند شما دشمن خلیفه هستید . حال آنکه ما از داد و ستد با دربار خلیفه سود کلانی می بریم . یعقوب بدو گفت مردم نیک می گویند من هم همان می کنم که می گویند . بازرگان به آرامی گفت ولی قربان مردم سود و زیان خویش را نمی دانند . یعقوب گفت مردم به من می گویند چه کنم نه سود و زیان آنها . من سرباز مردم هستم و دست خلیفه را از ایران کوتاه کرده و می کنم . همراه بودن نظر یعقوب با دیدگاه مردم مرا به یاد این جمله اندیشمندانه ارد بزرگ می اندازد که : خواست فرمانروا باید هم آهنگ با مردم باشد پیشداری او  به نابودی اش می انجامد . 

یعقوب لیث صفار آزاد مردی بود که به ندای مردمش گوش فرا داد و آنها را در راه آزادی از چنگال خلیفه بغداد رهبری کرد . برای همین در تمام زمان ها محبوب ایرانیان است .




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

برف سرزمین پاک ایران را سفید پوش و مرواریدگون نموده بود از سراسر ایران ریش سفیدان سفید پوش و زنان دانای سپید موی رو به سوی پایتخت ایران هگمتانه داشتند  خردمندان نیکنام و نیکخوی در مجلس بزرگان ایران بایسته ها و خواسته های مردم و مردمداری را یک به یک برشمردند و  پادشاه ایران و رایزنان و سرپرستان دیوان سالار مو به مو شنیده و همراهی می نمودند .
در پایان راه بزمگاه اندیشه و خرد ، دیاکو پادشاه ایران به رسم پیشین به سخن آمده و گفت : ایران سرآمد مردم گیتی شده است چرا که ندای آزادگان در گلو نمی ماند و دیگر آنکه ایران برای ما و فرزندان ما گهواره دلدادگیست عشقی که ما را از کودکی تا پیری همراه است و می پرورد .

سخنان بنیانگذار ایران ، دیاکوی دانا به ما می آموزد آزادگی پیشه کنیم و به گفته دانای سرزمینمان ارد بزرگ : آزادی پنجره رشد و شکوفایی کشور است بستن آن سیاهی ها در پی دارد  .

آنگاه که دانایی و خرد پرستیدنی می شود همه کارها بر پایه و ریشه راستی ، ماندگار و درست می گردد . 

دیاکو از روزی که فرمان ایجاد ایران را از سوی ریش سپیدان سه تبار ( پارت ، پارس و ماد ) ایران دریافت نمود همواره بر آزادی و آزادگی پای فشرد و همواره می گفت ایران را پرورانده و ساختم تا پناهگاه آزادگان باشد .
دیاکو از عشق به میهن می گوید . این گفته ارد بزرگ که : آزادیخواهی و  مهین پرستی تنها راه رسیدن به شکوه دوباره ایران است . چکیده اندیشه دیاکو پدر سرزمینمان ایران است  .
نگاهی به پیشینه کهن گیتی به ما می گوید کمتر سرزمینی همانند ایران راست پیکر  همچون کوه ایستاده است .
این استواری ریشه در اندیشه پاک بنیانگذاران سرزمین عشق ، ایران گرامی تر از جان دارد... 

 




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

تا یک پیاله

آبی دریارا

در خود بگنجاند

از هزار رود باید بگذرد

نازنین من ،

راه پر پیچ و خمى دارد

شدن

تا یک جرقه

گرمى خورشید را

در خود بگنجاند

از هزار کهکشان باید بگذرد

نازنین من،

راه طاقت فرسایى دارد

شدن

 

 




نویسنده: هادی حسن نژاد - شنبه ۱۳۸۸/٤/٦

کاش در دهکده عشق فراوانی بود                    توی بازار صـداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم             مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

کاش به حرمت دل های مسافر هرشب              روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

کاش دریا کمی از درد خودش کم میکرد              قرض میداد به ما هر چه پریشانی بود

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم                 رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

چقدر شعر نوشتیم برای باران؟                         غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها              دل،پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

کاش دلها پر افسانه نیما میشد                        و به یادش همه شب،ماه چراغانی بود

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر               غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم                راز این شعر همین مصرع پایانی بود

                                                     

 

 




 

مطالب پیشین

 

» یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳
» پاییز
» امشب تا سحر خوابم نخواهد برد!!!
» درد
» باران
» من بدون اون و اون بدون من
» خداوند دوستمان دارد!!!!
» ارزش یک روز زندگی!!
» سر نوشــــــــت(به زبان ترکی)
» عشق از دیدگاه دکتر شریعتی



 
  درباره وبلاگ
 
 



 
درباره :
پروفایل مدیر : هادی حسن نژاد
 


 
  لینک دوستان
 
  قالب وبلاگ  
  » چت روم
» •:*¨`*:•. ღ♥ღ joOjoO-kiss ღ♥ღ.•:*¨`*:•
» هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق(سحر و ریحانه)
» دل نوشته ها (فرهنگی*هنری*علمی*ورزشي)
» جدید ترین عکســــــــــهای عاشقانه(شکوفه گل)
» ختم قرآن و ختم صلوات و امواع ختم های دیگر(افسون جان)
» ▒▓▓ ๑۩۞۩๑ معجزه عشق ๑۩۞۩๑ ▓▓▒
» ای پرستوی مهاجر خانه دوست کجاست؟؟
» زیر یک سقف امشـــــــــب چی گذشت؟
» ققنوس ترین پرنده پرشینی می شود!!
» مطالب خواندنی و عکس های جالب
» زندگی زیباست....گرچه سخت است
» لحظه های تنهایی(عسل خانوم گل)
» نقش و نگاری بر دل(محبوبه عزیز)
» دستهای کیــــــــــــهانی(مریم گل)
» چه آسان می توان از یاد ها رفت!!!
» راز های تنهایی(لیـــــــــلی عزیز)
» رویای سبز(عکسای زیبای تبریز)
» وبلاگ شخصی آقای فرشته بیکار
» عشق(مهدی بذر افشان عزیز)
» یه روز بارانی برای عاشق شدن
» (غزال عزیز)Night-Star9368
» خاطرات بارونی(داوود عزیز)
» چطوری بگم دوستت دارم؟؟
» عارفانه عاشقانه شاعرانه
» ۩۞۩دختر خوشگل ۩۞۩
» شیطون ترین پسر عاشق
» دالان بهشــــــــــــــــت
» I♥U * دل شیدا * I♥U
» تو را من چشم در راهم
» دلنوشته های تنهایی
» الهه عشق(الهه جان)
» دلنوشته(آزاده گــــــل)
» الهـــــــــه ی ناز(آتنا جان)
» به سوی ساحلی دیگر
» دورنمایی از بهـــــار
» شاید روزی بخواند...
» everything invaded
» پسری از جنس آتش
» دلنامه های شیوا
» یه دنیا توت فرنگی
» خاطرات گاه به گاه
» پشت پرچين خيال
» حرفهای ناگفته!!!
» گالری مد و فشن
» سلطان قلب ها
» هر تورک بیر امید
» احساس عشق
» جهان بی منتهی
» پراکنده از عشق
» MY LOoOoVE
» A time for us
» SILVER STAR
» خدای خوب من
» تنهاکده یه پسر
» خانه زیبای من
» ودیگر هیچ....
» DIFFERENT
» آسمان ابری
» هبوط در کویر
» به لهجه باران
» :..:یوتاب:..:
» Ice Heart
» رویای سبز
» سر گذشت
» ارغوان من
» خاطرات زرد
» :::باران:::
» My notes
» خط خطی
» صنم 121
» ریاضیدان
» ضد پسر
» تنهایی
» اورانوس
» ice girl
» سایه
» کلون
» رویال
» باران
» تنها
» رهانه
» عارفه
» ارغوانی
» ملودی
» ایستگاه
» دخترک
» عاشقانه
» تنهاترینم
» آدم برفی
» زیبایی ها
» خواب خدا
» پرواز در آب
» ستاره و من
» شمیم بهار
» فریاد عشق(نازنین جان)
» عشق تیره
» جزیزه حامد
» فریاد سکوت
» ستاره سهیل
» نسیم رحمت
» پادشه متفکر
» ملینا پارازیت
» مسافر مهتاب
» جاده احساس
» همسفر عشق
» عشق کاغذی
» یک هادی دیگر
» دفترچه عشق
» مســــــــــــــــافر
» راز های هستی
» دنیای یک کودک
» قلب شیشه ای
» بهار(فقط عکس)
» و ناگهان عشق...
» خاطرات( آیـــــــدا )
» لیلی زیر دخت انار
» اخبار ایران و جهان
» خاطرات مینا گلی
» گمگشته ز خویش
» آنچه نمی توان گفت
» چشم به راه(ملیکا)
» ♥ بــا تــو ... ایــنم ♥
» عاشقان مهدی(عج)
» اشعار سعید مرادی
» در کوچه سار عشق...
» Az a Matter Of Fact
» ZEMESTAN-E-SARD
» حس غریب عاشقی
» فراق(مستانه خانم گل)
» ღღღرزღღღ(فائزه عزیز)
» فرشته دوست داشتنی
» ملوســـــــک(مائده گل)
» زندگی بی معنا(بهناز گل)
» گاهی به آسمان نگاه کن
» چند قدم تا خدا(هدی جان)
» تنهایــــــــــــــی(زهره جان)
» مهربانی کودکی تنهاست...
» ღ☆ღMy Other Worldღ☆ღ
» ღ★ღستاره ی دنباله دارღ★ღ
» •*•...لطفا گوسفند نباشید...•*•
» ...::: حرف های ناگفته من :::...
» متن و عکس عاشقانه(الینا جان)
» پشت دریاها شهریست که در آن...
» ♥♥♥....تپش قلبم براي تو....♥♥♥
» پایان نخستین شب(ایراندخت عزیز)
» همه قبیله من عالمان دین بودند....
» دست نوشته های زیبای ادبیSOLO
» سطر سپید احساس من(راحله جان)
» از شیر مرغ تا جون آدمی اینجا هست
» ثبت خاطرات تلخ و شیرین(خدیجه گل)
» اومدم یه ذره با خودم تنها باشم(سایه عزیز)
» زمزمه های معشوق به عشقش(افســـون)
» حکایت عشقی بی شین بی قاف و بی نقطه
» مرا کسی نساخت، خدا ساخت....(نسیم عزیز)
» دانلود موزیک ویدئو هاو بیوگرافی کامران و هومن
» وارد نشـــــــــــــــوید!!(البته بشوید وب سارا خانومه)
» هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق2(سحر و ریحانه)
» هر چه میخواهد دل تنگت بگو(طناز عزیز)
» درد و دل(ارکیده جان)
» عشق تلخ(ملیحه عزیز)
» شاد باشــــــــید!!(صبا جان)
» طنین سرخ(آلاله عزیز)
» فرق تو نگاه ماست(نازی جون)
» ღ.•*تا ابد در دام عشق*•.ღ(مژگان جان)
» عاشق اسماعیل یکا افسانه گلم
» ...یک بار دیگر پر از احســــــ♥ـــــــاس(پری جان)
» زندگی پیچ پیچی است(سوســـن عزیز)
» کارخونه عشق(شهرام گل)
» وارثان عشق(ونوس و الهه ناز)
» سهم من از عشق(لیلا جان)
» عشق نیلوفری من(نیلوفر عزیز)
» ***...عشق رویایی...***(مونا شیطون)
» حرف های ناگفته من(زهرا جان)
» سایه های خیس(شیدا عباسی)
» سکوت فقط به خاطر تو(نیکی جان)
» (سحر جان)LOVE
» BluePary
» یلدای حسرت(هیلا جان)
» دلنوشته های آرش بازیکن استیل آذین
» ๑♥๑ دیوووووووووووونه خونه (نگار جان)๑♥๑
» قصــــه دل(عارفه عزیز)
» پیرکوه(ابوالفضــــــــل گل)
» عشق حقیقی
» غریبه آشنا(مهسا جان)
» یا علی گفتم عشق اغاز شد
» دفتر خاطرات میترا جون
» کابوس عشق(نارسیس جان)
» شبهای تنهایی(ساغر گل)
» گناه عشق(سارا جان)
» امــــــــــــــــــــــیر جان
» تنها ترین تنها(سارا جان)
» Playsome Girl
» Only Girl In The World
» xxxPixy Girlxxx(مریم عزیز)
» დقلب یخیდ(کیانا جان)
» girl atishpare
» عشق واقعی یعنی زندگی(لاله و آرامش عزیز)
» سیمین تیموری عزیز
» Best news
» نام من راز چشم های بارانی توست....(الهام جان)
» just ...(سعید عزیز)
» همدم تنهایی(لیلا جان)
» باران عشـــ ــــ♥ــــ ـــق(پری جان)
» (: جیغـــــــــ های کوشولو :)
» Wolf Of NiGhT (مهرزاد عزیز)
» ترانه های شب بارانی(غزل جان)
» داستان های ناشناخته(سجاد جان)
» چـــشـــم دلـــم بــــودی.....جــــزر و مــــد(آتی عزیز)
» روی خط تنهایی(حمیده جان)
» نگارگر(نورا جان)
» مهدیه شکوری عزیز
» قصـــــــر عشق(بهاره جان)
» just2(سعید عزیزم)
» ღعاشق تنها ღ (الناز جان)
» آرومک(محسن جان)
» آسمان هفتم(الهــــــام جان)
» راه عشق راه بی پایان(مریم جان)
» می روم راهی(شیما جان)
» شب جدایی(مهدیس جان)
» داستان عشق و مرگ عشق
» مریم پاییزی
» عشق ابدی
» روزانه های یه دختر دبیرستانی
» ღ ღ.•*´¨`*• احساس دلم •*´¨`*•.¸ღ ღ
» ღღ ღTanhayiღ ღღ
» ♥♥♥تاوان عشق♥♥♥
تور استانبول
تور آنتاليا
تور کيش
تور مشهد
دوره MBA
دوره DBA
آموزش فروش
مديريت کسب و کار
 


 
  آرشیو مطالب
 

 

» ۱۳٩٢/٤/٢٢  

 

» ۱۳٩۱/٩/۱۱  

 

» ۱۳٩۱/٢/٢۳  

 

» ۱۳٩٠/٩/٢٦  

 

» ۱۳٩٠/٤/٤  

 

» ۱۳٩٠/٤/۱۱  

 

» ۱۳۸٩/٩/٢٧  

 

» ۱۳۸٩/٥/۱٦  

 

» ۱۳۸٩/٢/٤  

 

» ۱۳۸٩/۱۱/٩  

 

» ۱۳۸۸/٩/٢۱  

 

» ۱۳۸۸/۸/٩  

 

» ۱۳۸۸/٧/۱۱  

 

» ۱۳۸۸/٦/٢۸  

 

» ۱۳۸۸/٦/۱٤  

 

» ۱۳۸۸/٥/۳۱  

 

» ۱۳۸۸/٥/۱٧  

 

» ۱۳۸۸/٥/۱٠  

 

» ۱۳۸۸/٤/٦  

 

» ۱۳۸۸/٤/٢٧  

 

» ۱۳۸۸/٤/۱۳  

 

» ۱۳۸۸/۱٢/٢٢  

 

» ۱۳۸۸/۱۱/۳  


 
  دیگر امکانات
 
چت روم

ابتدا نيت كنيد

سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ

تصاوير تصادفی

خدمات وبلاگ نويسان-بهاربيست

marde sorkh posh ghasedakeroya

  RSS 2.0  



       

Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by love-days
This Template  By Theme-Designer.Com