روزهای عشق دست نوشته های هادی حسن نژاد

وعشق... واژه ایست که خداوند آن را آفرید. خدایا چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز و من خود چگونه زیستن را خواهم آموخت

 

ﻭﻗﺘﯽ ﯾﻪ ﺩﻭﺳﺘﯽ ﮐﺎﺕ ﻣﯿﺸﻪ : ﺍﻭﻟﺶ ﻣﯿﮕﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﯿﺴﺖ ﯾﻪ ﺣﺲ ﻋﺎﺩﯾﻪ کم کم ﺩﻟﺖ ﺗﻨﮓ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﺍﺵ , ﯾﺎﺩ ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﺵ ﻣﯿﻮﻓﺘﯽ , ﻣﻮﺯﯾﮑﺎﯾﯽ ﮐﻪﺑﺎﻫﺎﺵ ﮔﻮﺵ ﻣﯿﺪﺍﺩﯼ ﻣﯿﺮﻥ ﺭﻭ ﺍﻋﺼﺎﺑﺖ , ﺩﻟﺖ ﺍﻭﻧﻮ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﺍﻣﺎﻧــﯿـــﺴــﺖ .ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭﻝِ ﺭﻭﺯﺍﯼ ﺳﺨﺘﺘﻪ , ﺑﯽ ﻗﺮﺍﺭﯼ , ﺷﺒﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﺑﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﻓﺮﺩﺍ , ﺻﺒﺤﺎﺑﯿﺪﺍﺭ ﻣﯿﺸﯽ ﺑﻪ ﺍﻣﯿﺪ ﺍﯾﻦ ﮐﻪ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺐ ﺷﻪ , ﺩﯾﮕﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﺕ ﺍﺭﺯﺵﻧﺪﺍﺭﻩ , ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺕ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﻩ ﻫﻤﻪ ﺧﻮﺷﯿﺎ ﺭﺩ ﻣﯿﺸﯽ , ﮔﺎﻫﯽ ﯾﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪﻣﯿﺰﻧﯽ ﺍﻣﺎ ﺗــَـﻪِ ﺩﻟﺖ ﻏﻢِ ، ﻫﻨﻮﺯ ﺍﻣﯿﺪ ﺩﺍﺭﯼ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ , ﺑﺎﻭﺭ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﯾﮕﻪﻧﯿﺴﺖ ﺑﺮﺍﺕ ﺳﺨﺘﻪ , ﺧﺪﺍﯾﺎ ﯾﻌﻨﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩ؟ﯾﻪ ﻣﺪﺗﯽ ﮔﺬﺷﺘﻪ : ﺟﺎﯼ ﺯﺧﻢِ ﺩﻟﺖ ﺧﻮﺏ ﻧﺸﺪﻩ ﻓﻘﻂ ﺳﺮﺩ ﺷﺪﻩ , ﯾﻪ ﺭﻭﺯﻣﯿﺒﯿﻨﯿﺶ , ﺩﻟﺖ ﯾﻬﻮ ﻣﯿﺮﯾﺰﻩ , ﺑﺎﺯ ﻫﻤﻪ ﯼ ﮐﺎﺑﻮﺳﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭﻝ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯿﺸﻪ ،ﺧﺪﺍﯾﺎ ﺁﺧﻪ ﭼﺮﺍ ﻣﻦ؟؟ﯾﻪ ﻣﺪﺕ ﺑﺎ ﻫﻤﻪ ﺳﺨﺘﯿﺎﺵ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ : ﺷﺎﺩ ﻧﯿﺴﺘﯽ ﺍﻣﺎ ﺣﺴﻪ ﺧﺎﺻﯽ ﻫﻢﻧﺪﺍﺭﯼ , ﺭﻭﺯﺍﺕ ﺗﮑﺮﺍﺭﯾﻦ ﻭ ﺑﯽ ﺗﻔﺎﻭﺗﯽ ﺩﯾﮕﻪﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﮐﻪ ﯾﻬﻮﮔﻮﺷﯿﺖ ﺯﻧﮓ ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ .ﺯﻧﮓ ﺯﺩﻩ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ , ﺣﺎﻟﺘﻮ ﻣﯿﭙﺮﺳﻪ , ﻫﯿﺠﺎﻥ ﺩﺍﺭﯼ ﺍﻣﺎ ﻣﯿﺨﻮﺍﯼ ﺧﻮﺩﺗﻮ ﺑﯽﺗﻔﺎﻭﺕ ﻧﺸﻮﻥ ﺑﺪﯼ , ﺍﺯ ﺻﺤﺒﺘﺎﺵ متوجه ﻣﯿﺸﯽ ﻣﯿﺨﻮﺍﺩ ﺑﺮﮔﺮﺩﻩﺩﻭﺑﺎﺭﻩ .......ﺍﻣﺎ : ﻫﻢ ﺣﺴﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﺩﺍﺭﯼ , ﻫﻢ ﺗــــﺮﺱ , ﻏﺮﻭﺭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻧﺘﻮﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺕﮐﺴﯿﻮ ﺑﯿﺎﺭﻩ ﮐﻪ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻪ , ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﻧﯿﺸﯽ ﮐﻪ ﺍﺯﺵ ﺧﻮﺭﺩﯼ , ﺭﻭﺯﺍﯼﺳﺨﺘﺖ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﺖ ﺗـﻮ ﭼﻨﺪ ﺛﺎﻧﯿﻪ ﻣﯿﮕﺬﺭﻩ , ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﺠﺮﺑﻪ ﮐﻨﯽ ،ﺩﻭﺱ ﻧﺪﺍﺭﯼ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺩﺭﺩ ﺑﮑﺸﯽ .ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻣﯿﮑﻨﯽ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﻣﺪﺕ ﻫﺎ ﯾﮑﻢ ﺷﺎﺩ ﺷﺪﯼ , ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺲ ﻗﺪﯾﻤﻮ ﻧﺴﺒﺖﺑﻬﺶ ﻧﺪﺍﺭﯼ , ﺗﺼﻤﯿﻤﺖ ﺩُﺭُﺳﺖِ ، ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﻩ , ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺯﯼ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﻧﺪﺍﺷﺖ ،ﺩﯾﮕﻪ ﻓﺎﯾﺪﻩ ﻧﺪﺍﺭﻩ .ﺍﯾـﻦ ﺩﻭﺳـﺘـﯽ ﺑـﺎ ﺗــﻤــﻮﻣــﻪ ﺳــﺨــﺘـﯿــﺎﺵ ﺗـﻤــﻮﻡﺷـﺪﺳـﺖ !! ﺗــﻤــــﻮﻡ
 
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٢۳ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

...
کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش وملال انگیز بودم.

برگهای آرزوهایم , یکایک زرد می شد,

آفتاب دیدگانم سرد می شد,

آسمان سینه ام پر درد می شد

ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد

اشک هایم همچو باران دامنم را رنگ می زد.

وه ... چه زیبا بود, اگر پاییز بودم,

وحشی و پر شور ورنگ آمیز بودم,

شاعری در چشم من میخواند ...شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد,

در شرار آتش دردی نهانی.

نغمه ی من ...

همچو آواری نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته.

پیش رویم :

چهره تلخ زمستان جوانی

پشت سر :

آشوب تابستان عشقی ناگهانی

سینه ام :

منزلگه اندوه و درد وبد گمانی.

کاش چون پاییز بودم

....

کاش چون پاییز بودم

فروغ فرخزاد

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٩/۱٧ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد،
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است..
...
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
خیالم چون کبوترهای وحشی می کند پرواز
..
همین فردا که راه خواب من بسته است
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است
همین فردا که،
ما را روز آغوش و نوازش هاست
همین فردا،
همین فردا..

من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می ایی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترا از دورمی بینم که می خندی و می ایی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم،
شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد..

تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت،
برایت شعر خواهم خواند،
برایم شعر خواهی خواند..
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید،
وگر بختم کند یاری،
در آغوش تو..

ای افسوس!
سیاهی تار می بندد،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است،
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است..

فریدون مشیری
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

برو و بی خیال من شو

به جای تو

درد محرمم شده و

و من

همبستر عشقبازی زخمهایی که

از تو به یادگار مانده

و گواهم

اشکهای پنهانی نیمه شبها

و بالش همیشه خیسم

و لبم

داغدار بوسه های تب آلوده هجرانت

برو و بی خیال من شو

درد دارم

دردی که

قرارم را برده

و راه فرارم را بسته

من به نبودنت- مَدار -شده ام.

تو که بی خیالی عادتت بود

من که هیچ

به هرکه دوستش داری

یکبار هم که شده

برو و بی خیال من شو

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

خدایا صبح جمعه ات بخیر
خواستم
بابت هدیه قشنگ و خوشکل و کوچولویی  که برام فرستادی ازت تشکر کنم
قول میدم خوب نگهش دارم
تو هم قول بده هدیه اتو دوباره ازم پسش نگیری!
...یادته این حرفای من؟..

یادته خدا..با هم چه قراری گذاشته بودیم؟
یادته قراربود اون هدیه ات و ازم نگیری
تو به وعدت عمل کردی

اما به جای اون من و از اون گرفتی
درسته منو از اون گرفتی
تو وفادار موندی
اما........
من بدون اون و اون بدون من
اینم هدیه کوچولو خدا بود وبس!!
باز هم ممنونم
واین یعنی پایان قصه تلخ من و اون!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٠/٤/٧ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم راکه پر از دغدغھ ای دیروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟

گفت: عزیز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .

گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟

گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید.

و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ر یختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه شاد بود .

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیز از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباھم نخواھی رسید .

گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم .

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٩/۱۱/۱٢ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمیده بود که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدوبیراه گفت!فرشته سکوت کرد..آسمان و زمین را به هم ریخت!فرشته سکوت کرد..جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!فرشته سکوت کرد..به پر و پای فرشته پیچید!فرشته سکوت کرد..کفر گفت و سجاده دور انداخت!باز هم فرشته سکوت کرد..دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن...لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چه کار میتوان کرد...؟؟؟فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نیابد،هزار سال هم به کارش نمی آید!! و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن!!! او مات و مبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند!می ترسید راه برود!نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم،نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟!!بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید.زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...

او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشـــد،مقامی را به دست نیاورد اما...اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید.به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!!!

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/۱٠/۳ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

Bax gülüm gəldi bahar açdı bulağlar gözünü

Yarımın amma bu göz yaşları bağlar gözünü

Qorxuram sənsiz öləm ağlayasan arxamca

Axı ölsəm mələğim kim silər ağlar gözünü

Nə qədər göynəmişəm na qadar sızlamışam

Necə yalqızlamışam  yar Necə yalqızlamışam

Bu könül dəftərinə dərdi kədər yazdı fələk

Bu qərib taleyimə gör ki nələr yazdı fələk

Neyliyim mən axı sənsizliğə öğrəşməmişəm

Mənə qurbəttə geçən ömrü  hədər yazdı  fələk

 

 

 

نگاه کن گلم بهار امد و چشمه ها چشم هاشان را باز کردند

اما این اشک های یارم چشمش را می بندند

می ترسم بی تو بمیرم و تو پشت سرم گریه کنی

آخه عزیزم اگر بمیرم چه کسی چشم گریان تو را پاک می کند؟

چه قدر آه و سوز کشیده ام و ناله کرده ام

چه قدر تشنه دیدار تو شده ام یار چقدر...

خدایا!این بیچاره به دفترش درد و سوز را نوشت

ببین این غریب چیا به سر نوشتم نوشت!!!

چیکار کنم آخه من  بی تو بودن را یاد نگرفته ام

عمری که بر من تو غربت گذشت سرنوشت هدر نوشت!!!!!

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه ۱۳۸٩/٥/٢٢ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه  سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد .

عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها  بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش  روز و روزگار را دستی نیست .

عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .

اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و  استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است . دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از   انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی  و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست . 

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد . و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به  چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف  همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد  . دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.

عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن  و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٩/٢/٦ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

یا مقلّب القلوب و الابصار 

یا مدبّر اللیل و النّهار

یا محوّل الحول و الاحوال

حوّل حالنا الی احسن الحال       

سپاس و ستایش ،خداوند توانا و بی همتا را سزد که نجوم و اجرام کیهانی را در جایی نهاد که باید و شاید.روز را از پی شب،فلق را از پس شفق و هلال را بعد از محاق پدید آورد،و در سراسر آفرینش،آیات حکمت و آثار رحمت خود را جلوه گر ساخت.پروردگاری که خورشید و ماه و اختران را روشنی بخش جهان هستی و وقت نمای طبیعی،برای آگاهی انسان کاوشگر و کمال خواه قرار داد.و هم اکنون درختان سرسبز را دوباره رویاند وسبزی  کوه و دشت و چمن را نشانه قدرت بی همتای خود قرار داد.

آمدن بهار سرسبز و عید نوروز مبارک.گل گل گل گل 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/۱٢/٢٩ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط هادی حسن نژاد نظرات () |

Design By : Mihantheme