روزهای عشق دست نوشته های هادی حسن نژاد
وعشق... واژه ایست که خداوند آن را آفرید. خدایا چگونه عشق ورزیدن را به من بیاموز و من خود چگونه زیستن را خواهم آموخت
برو و بی خیال من شو
به جای تو
درد محرمم شده و
و من
همبستر عشقبازی زخمهایی که
از تو به یادگار مانده
و گواهم
اشکهای پنهانی نیمه شبها
و بالش همیشه خیسم
و لبم
داغدار بوسه های تب آلوده هجرانت
برو و بی خیال من شو
درد دارم
دردی که
قرارم را برده
و راه فرارم را بسته
من به نبودنت- مَدار -شده ام.
تو که بی خیالی عادتت بود
من که هیچ
به هرکه دوستش داری
یکبار هم که شده
برو و بی خیال من شو
دوست خوب و هنرمندم:مستانه مریم
گفتم : خدای من ، دقایقی بود در زندگانیم که ھوس می کردم سر سنگینم راکه پر از دغدغھ ای دیروز بود و ھراس فردا ،بر شانه ھای صبورت بگذارم و آرام برایت بگویم و بگریم ، در آن لحظات شانه ھای تو کجا بود ؟
گفت: عزیز تر از ھر چه ھست ، تو نه تنھا در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی ، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه ھستی .
من ھمچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم .
گفتم : پس چرا راضی شدی من برای آن ھمه دلتنگی ، اینگونه زار بگریم ؟
گفت : عزیزتر از ھر چه ھست ، اشک تنھا قطره ای است که قبل از آنکه فرود آید عروج می کند ،اشکھایت به من رسید.
و من یکی یکی بر زنگارھای روحت ر یختم تا باز ھم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان ، چرا که تنھا اینگونه می شود تا ھمیشه شاد بود .
گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راھم گذاشته بودی ؟
گفت : بارھا صدایت کردم ، آرام گفتم از این راه نرو که به جایی نمی رسی ، تو ھرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فریاد بلند من بود ،که عزیز از ھر چه ھست از این راه نرو که به ناکجاآباھم نخواھی رسید .
گفتم : پس چرا ھمان بار اول که صدایت کردم درد را از دلم نراندی ؟
گفت : اول بار که گفتی خدا آنچنان به شوق آمدم که حیفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم ، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر برای شنیدن خدایی دیگر ، من اگر می دانستم تو بعد از علاج درد ھم بر خدا گفتن اصرار می کنی ھمان بار اول شفایت می دادم .
دو روز مانده بود به پایان جهان،تازه فهمیده بود که هیچ زندگی نکرده است.تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده مانده بود.پریشان شد و آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روز های بیشتری از خدا بگیرد.داد زد و بدوبیراه گفت!فرشته سکوت کرد..آسمان و زمین را به هم ریخت!فرشته سکوت کرد..جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت!فرشته سکوت کرد..به پر و پای فرشته پیچید!فرشته سکوت کرد..کفر گفت و سجاده دور انداخت!باز هم فرشته سکوت کرد..دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد.این بار فرشته سکوتش را شکست و گفت:بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی.تنها یک روز دیگر باقی است.بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن...لا به لای هق هقش گفت:اما با یک روز...با یک روز چه کار میتوان کرد...؟؟؟فرشته گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند،گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را در نیابد،هزار سال هم به کارش نمی آید!! و آنگاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت:حالا برو زندگی کن!!! او مات و مبهوت به زندگی نگاه کردکه در گودی دستانش می درخشید.اما می ترسید حرکت کند!می ترسید راه برود!نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد.قدری ایستاد.بعد با خود گفت:وقتی فردایی ندارم،نگاه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد؟!!بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد.زندگی را به سر و رویش پاشید.زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود،می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند...
او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشـــد،مقامی را به دست نیاورد اما...اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید و کفش دوزکی را تماشا کرد.سرش را بالا گرفت و ابر ها را دید.به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنهایی که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد،لذت برد و سرشار شد و بخشید،عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان یک روز را زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند:او درگذشت کسی که هزار سال زیسته بود!!!
Bax gülüm gəldi bahar açdı bulağlar gözünü Yarımın amma bu göz yaşları bağlar gözünü Qorxuram sənsiz öləm ağlayasan arxamca Axı ölsəm mələğim kim silər ağlar gözünü Nə qədər göynəmişəm na qadar sızlamışam Necə yalqızlamışam yar Necə yalqızlamışam Bu könül dəftərinə dərdi kədər yazdı fələk Bu qərib taleyimə gör ki nələr yazdı fələk Neyliyim mən axı sənsizliğə öğrəşməmişəm Mənə qurbəttə geçən ömrü hədər yazdı fələk نگاه کن گلم بهار امد و چشمه ها چشم هاشان را باز کردند اما این اشک های یارم چشمش را می بندند می ترسم بی تو بمیرم و تو پشت سرم گریه کنی آخه عزیزم اگر بمیرم چه کسی چشم گریان تو را پاک می کند؟ چه قدر آه و سوز کشیده ام و ناله کرده ام چه قدر تشنه دیدار تو شده ام یار چقدر... خدایا!این بیچاره به دفترش درد و سوز را نوشت ببین این غریب چیا به سر نوشتم نوشت!!! چیکار کنم آخه من بی تو بودن را یاد نگرفته ام عمری که بر من تو غربت گذشت سرنوشت هدر نوشت!!!!!
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال . عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد .
عشق در غالب دل ها ، در شکل ها و رنگهای تقریبا مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکی است ، اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاص خویش دارد و از روح رنگ می گیرد و چون روح ها بر خلاف غریزه هاهر کدام رنگی و ارتفاعی و بعدی و طعم و عطری ویژه خویش را دارد می توان گفت : که به شماره هر روحی ، دوست داشتنی هست . عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست .
عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند . عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت . عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند . اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است . دنیایش دنیای دیگری است . عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند . دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد . و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد . دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.
عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست . اما دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد.

یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبّر اللیل و النّهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال
سپاس و ستایش ،خداوند توانا و بی همتا را سزد که نجوم و اجرام کیهانی را در جایی نهاد که باید و شاید.روز را از پی شب،فلق را از پس شفق و هلال را بعد از محاق پدید آورد،و در سراسر آفرینش،آیات حکمت و آثار رحمت خود را جلوه گر ساخت.پروردگاری که خورشید و ماه و اختران را روشنی بخش جهان هستی و وقت نمای طبیعی،برای آگاهی انسان کاوشگر و کمال خواه قرار داد.و هم اکنون درختان سرسبز را دوباره رویاند وسبزی کوه و دشت و چمن را نشانه قدرت بی همتای خود قرار داد.
آمدن بهار سرسبز و عید نوروز مبارک.
منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
ناحیه همگراش دایره روی توست پروفسور هشترودی
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
| Design By : Mihantheme |


